#تا_آسمان_پارت_319
از آن آدم فاصله بگیرد ....تا به عواقب کاری که کرده بود پی ببرد. آویزان بودن میان هستی و نیستی... میان شاید و باید هیچ حس قشنگی نبود.این آخرین روزهای خرداد انگارکه اصلا نمیگذشت.
این شبهای طولانی و ناآرام با دلواپس ی عجیبی سحر میشد.دلواپسی ای از سر یک فاجعه هنوز نیامده... از سر رسیدن یک خبر شوم.... دلواپسی ای که از عصرروزهجدهم ... همان عصری که به قول مادرش بایک ساک لباس با تمام نا امیدی در امید خانه ی پدری را زده بود ,احساسش میکرد .
وحالا انگار که تلنگر حرفهای بابارا کم داشت تا تبدیل شود به ترس... به وحشتی که
تا این ساعت خواب را از سرش پرانده بود.
نگاهش با سایش شاخه های انجیر پشت پنجره چرخید روی شیشه ها.فردا در اولین فرصت باید زنگ میزد. فردا باید زنگ میزد وصدای مهربانش را میشنید.
چیزی توی چشمهایش.... توی بینی اش سوخت. با انگشتانش کشید زیر بینی.
سقف با نوری آبی روشن شد.چند ثانیه خاموشی ..دوباره روشنی.....
پاهایش را انداخت روی تشک و روی شکم چرخید و خودش را کشید تا پاتختی.
چشمهایش روی اسکرین گوشی با ناباوری... با ترس... با چرخش همان دلشوره ی لعنتی توی معده و روده اش.. توی قلبش,خشک شد.
فکر کرد دارد سردش میشود.....نه......فکر نمیکرد.... بلکه مطمئن بود..... سرمانه....که داشت یخ میزد...
گوشی از میان انگشتان منجمدش سر خورد روی ملافه ی سبز.صفحه تاریک شده بودودنیایش خاموش.حس میکرد روح از بدنش رفته.. تجربه ی مردن نداشت اما...
این لحظه بدون شک یکی از همان لحظه های جان کندن بود.
romangram.com | @romangram_com