#تا_آسمان_پارت_318

این زندگی کجایش شبیه زندگی بود که حالا داشت با گذشته قیاس میشد.? محمد کجا شبیه مهراد بود?

تنها وجه تشابهشان״ مرادی״ نام بودنشان بود وبس

_حالام پاشو برو از دل مادرت در بیار...حرف بابارو هم زمین ننداز و بروگوشیتوروشن کن وبا حاج خانوم صحبت کنوازش عذر بخواه...قلبش مریضه خدای نکرده اگه اتفاقی براش بیفته خودت بیشتر از همه عذاب میکشی.

لب گزید. فکر اینجایش را اصلا نکرده بود.زیر چشمی نگاهش کرد.

_مهراد هر قدر هم اشتباه کرده باشه این حقو نداشتی که خونتو ترک کنی...تلفنو روش خاموش کنی ...هر آدمی هر چقدر هم خاطی باید فرصت یکبار دفاع از خودش رو توی دادگاه وجدان داشته باشه.

لرزش انگشتانش را بابا بود که مهار کردو لبخندی به صورتش پاشید..

نگاهش کرد.موکلانش را هم همیشه اینطور آچمز میکرد.?

لبخند مهربانش وقتی که همان جای همیشه گی اش بود...صدایش وقتی که آن همه گرم بود و بخشنده....نگاهش وقتیکه آنهمه پدرانه بود و شانه هایش آنهمه کوه....

***

دستهایش را زده بود زیر سر و پاهایش را به تاج هلالی تخت.پلکهای بی خوابش روی سایه های سیاه سقف باز و بسته میشد.

حلاجی جمله به جمله ی حرفهای بابا فرهاد خواب را از چشمهایش فراری داده بود.

روزهای خوبی نبودند. انگار فقط نیاز داشت تا کمی از آن شرایط.. از آن خانه....


romangram.com | @romangram_com