#تا_آسمان_پارت_317

خودش هم اعتراف میکرد که حرکت آخرش تاکتیکی نبوده.

باید قبل از آمدن تکلیفش را با آن دیوانه ی از زنجیر فرار کرده یک سره میکرد.

شروع به بازی با بند انگشتهایش کرد و ترق ترق شکاندشان .به انگشتان دست چپش نگاه کرد وجای حلقه ای که تمام این هفته های جهنمی خالی مانده بودوفردای روز آمدنش مادرش با یکی از همان نگاه های ذره بین شده اش داده بود دستش وگفته بود که از زیر تخت اتاق خواب ویلا پیدایش کرده .

بماند که آن لحظه نفهمید آن همه دروغ شاخدار را از کجا پیدا کرده و تحویل داده بودجوری که حالا حتی یک کلمه از حرفهایش را هم یادش نبود.

لبهایش را با کراهت روی هم کشید. متنفر بود از آن حلقه وبیشتر ازآن اسمی که به واسطه ی آن گره خورده بود به زندگی نکبتش.

صدای بابا مجبورش کرد از افکار سیاهش دور شود:دعوا و جر و بحث بین همه زن وشوهرا پیش میاد . مگه با محمد دعوا نمیکردین... حرفتون نمیشد...

مگه زندگیتون همیشه خوش و خرم بود?

محمد?زندگی?زندگی با محمد?

چقدر همه چیز دور و غیر واقعی به نظر میرسید.انگار که هرگز اتفاق نیفتاده.

با محمد این دست به یقه شدنها را نداشت.

با محمد این جنگ اعصابهای فرساینده را نداشت.... این زندگی سگی را نداشت.لج و لج بازیهای بچه گانه ی خودش بود و ناز کشیهای او...

غد بازیهای خودش بود و سکوتهای بدتر از شکنجه ی او....جرو بحثهای بی سرو تهشان بود و قهرهایی که عمرشان هیچ وقت به بیشتر ازیکساعت نرسید....


romangram.com | @romangram_com