#تا_آسمان_پارت_316
نگاهش مات ماند.نفسش چسبید ته حلقش وثانیه ای طولانی حبس شد .بازدم سنگینش میان آرامش صدای باباگم شد.
_تورو پرسید....گفت مشکلی پیش اومده برات یانه.... خواستم خیالشو راحت کنم...وانمود کردم خودم ازت خواستم بیای ویه مدت استراحت کنی...گفتم خودم بعد تعطیلات میارمش...
صدای خنده اش هم آرام بود׃به خاطر تو مجبور شدم کلی هم دروغ بگم...
پلک زد و پرده ی خیس مزاحم را راند. لبهایش به هم چسبیده بود وچشمهایش به دهان بابا.
_ظاهرا زنگ میزنن برنمیداری... دیروزم که نرفتی خونه ی حاج خانوم ... گوشیتم که خاموش...
چشمهایش با دلخوری چرخید دور تادور صورتش׃حاج خانوومو که خودت بهترازمن میشناسی... نگرانت شده... حاجی رو فرستاده دم خونت...درو که باز نکرده بودی...نمیدونم چه فکری کرده بود که از همونجا مستقیم با من تماس گرفت...
رنگ نگاه بابا عوض شد. صدای مهربانش رگه هایی از جدیت و ملامت گرفت׃به
مهرادم که نگفتی ...
مردمکهایش را چرخاند و ثابت کرد روی راه های آبی و خاکستری پیراهن مردانه اش.
بابا چانه اش را چسبید ومجبور به نگاه کردنش کرد:قهر کردی هیچ.. یه اشتباه بزرگترم کردی بی خبر گذاشتی اومدی...بعدم انتظار داری از دستت ناراحت نباشیم.. مگه میشه اینطوری؟
حرف حساب جواب نداشت..کار بچه گانه اش زیادی احمقانه بود.با ناتوانی نگاهش کرد. پر از چه کنم... پر از نمیدانم... نگاهش لبریز از ״خودت یه راهی نشانم بده ״....
حق داشت یا نه?دلایلش برای برگشتن آنقدری محکم و به قول بابا فرهاد محکمه پسندبود که نیازی به توجیه نمیدید.اما..... یک ״اما״ این وسط بود .یک ״ولی״ که همیشه سر بزنگاه میرسید و خر آدم رامیچسبید.همین یک حرف ربط سه کلمه ای بود که همه ی استدلالها یش را میبرد زیرسایه سوال.
romangram.com | @romangram_com