#تا_آسمان_پارت_315
_دوماهه چشمم خشک شده رو در.. بلکه یکی ازش بیادتو...همش منتظرم یکی زنگ اون خونه رو بزنه و بازش کنه...... یکی بپرسه خرت به چند...
چنگ انداخت به حلقومش. احتمالا داشت غم باد میگرفت که راه گلویش اینطور سفت شده بود ومجرای بینی اش اینهمه کیپ....قلوه سنگ بزرگی نشسته بود زیرانگشتانش و نمیرفت...آب دهانش را بلعید.. انگشتان دستی نوازش شد روی کتف و شانه هایش.....
پلکهای خیسش رابست.
یکی داشت تابش میداد׃ آروم بابا.. آروم...
صدایش زجه شد׃بابا
_سسس...جانم بابا...
پیشانی اش لمس شد. روی موهایش... گونه اش.صورت خیسش را کشید به این سینه ی امن...دستهایش دور گردنش سفت تر شد.... چقدر خوب بود این پدر.... این مادر...این برادر ...این خواهر....چقدر خوب بود این همه کَس...
نفهمید چقدر همانجا ماند.... اما آنقدری بود که آن تن لرزه ها وهق هق های کشنده وستوه آور را کم کم تبدیل کند....به این دل زدن های ریزریز که انعکاسش توی فضای آشپزخانه میپیچید...... نگاه نور گرفته اش که چرخید ,جای مادرش, خالی بود׃ما...ما...ن?
صدای بابا عصبانی نبود اما حسابی سرزنش داشت.
_ناراحتش کردی!
با پشت انگشتانش کشید روی چانه ی خیسش:منظو..ری ..نداشتم...
دست بابا کشیده شد روی فرق باز شده اش.... با حوصله ومهربانی تارهای نامرتبش را فرستاد پشت گوش.نگاهش از روی پیشانی اش پائین آمد׃حاجی سر شب زنگ زده بود.
romangram.com | @romangram_com