#تا_آسمان_پارت_314

مادرش براق شد توی چشمهایش׃خیلی چش سفید شدی میدونستی اینو?اینجوری نمیشه من باید خودم یه زنگی به اون شوهر ...

از چشمهایش آتش زد بیرون. تعجب میکرد این نفس گداخته چطور وجودش را خاکسترنمیکند.داد و شیونش همزمان بلند شد׃چی میخوای از جون من مامان... چرا ول نمیکنی..? چرا دوروزه دست از سرم برنمیداری...?

لیوان را کوبید روی میز و صدایش بالا رفت׃اصلا کی گفته اومدم قهر...?کی گفته دعوامون شده?

البته که قهر کرده بود صدالبته که دعوا کرده بودند.قهر کرده بودو جانش را از آن خانه که نه ازآن جهنم برداشته ونجات داده بود.

اما حالا برای گریزاز این نگاه های جستجوگر .. برای فرار از کلماتی که فلسفه ی پشت هر کدامشان دنیایی چرا و اما و اگر و شاید و باید بود...

این حرفها را به زبان آورده بود.

-یعنی من حق ندارم بعد دوماه بیام خونه ی بابام ... جای کی رو گرفتم اینجا ?

مشتش ضرب شد روی شیشه ی میز׃دوماهه مثل زندونیا اسیرم تو اون خراب شده...

فقط منتظر بودین دکم کنین....?یکیتون اومدین خبری ازم بگیرین?

یکیتون اومدین حالی ازم بپرسین.. ببینین دختر بدبختتون چه غلطی میکنه اونجا...

انگشتانش باز شد و اینبار که جمع میشد سلفون میان چنگش بود ׃اصلا زنده ست یامرده...

آب دهانش شده بود زهر مار.پلک زد...پلک زد وحجم سنگین خیسی هجوم آورده به کاسه ی چشمش را عقب راند.


romangram.com | @romangram_com