#تا_آسمان_پارت_313
رگ لج بازی اش گل کرده بود׃چی بگم مثلا?
مادرش چشم باز کرد برایش׃یعنی چی چی بگم?
بعد هم دسته ی قاشق چنگالها را با صدا انداخت روی میز.
نگاهش کرد. همیشه همین بود پیشانی چین افتاده و خط وحشتناک اخم میان ابروهای تتوشده ی باریکش.وقت عصبانیت مراعات هیچ کس و هیچ چیز را نمیکرد.
لازم بود فکر کند به اینکه اخلاق مهتا به کی رفته.?
_بی خبر گذاشتی اومدی... خونه زندگیتو ول کردی به امون خدا.... تلفنتم که از وقتی اومدی خاموشه...نمیگی نگرانت میشن..نمیگی با خودشون چه فکرایی میکنن..?این کاره تو میکنی آخه?این کاره?
چرخید رو به گاز و در قابلمه را کوبید׃ما هم که نامحرم...نه حرفی میزنی... نه میگی دردت چیه..... حرفم که میزنیم میشه دخالت تو مسائل شخصیت...
نفس محکمی فوت کرد ولیوان را به سمت لبهایش بردو قلپی نوشید. بیشتر مزه ی آب میداد تا دوغ.نگاهی به رنگ و روی پریده اش انداخت و تکه های یخی که دیگر چیزی از آنها باقی نمانده بود.زیر چشمی با بافرهادش را پائید. مگر جرات داشت میان کلام بانو خانومش بپرد؟.
مادرش هنوز داشت قصه میبافت.
_والا هر چی تو این دوروزبا خودم فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم...همش از خودم میپرسم دعواتون سر چی بوده که تو...
بالاخره نشست و ظرف ماهیچه را گذاشت روی میز و دستش را سمت صورتش تکان داد׃با این سرو وضع.. با یه ساک لباس پاشدی اومدی قهر....نه شوهرت خبر داره کجایی ... نه خونوادش...
پره های بینی اش باز شد و اختیار از کفش رفت׃یعنی الان همه ی مشکل شما بابی خبر اومدنمه....یعنی اگه الان برگردم رشت و خبر بدم ودوباره بیام حله همه چی?
romangram.com | @romangram_com