#تا_آسمان_پارت_312

کمرش را عقب کشید و تکیه داد به صندلی.حواسش را دوباره جمع صدای بابا کرد.

_این جا خونه ی خودته بابا جون... در این خونه همیشه به روی شماها بازه...تا وقتی که زندمو نفس میکشم هیچ احدی حق نداره ازین در بیرونتون کنه...

از بالای چشم,مغموم نگاهش کرد. مثل خودش تکیه داده بود به صندلی اما دست به سینه.. با نگاهی پر از فکر و بی حواس.

این تنها جمله ای بود که همیشه قادر بود به سرعت نور اشکهایش را در بیاورد.صحبت از مرگ و نیستی یک چیز بود و بحثش جدا.. اما تصور یک روز بدون بابای مهربانش...?

تصور نبودنش... رفتنش و دیگر هرگز ندیدنش....

چانه اش جمع شد.حتی فکرش هم وحشتناک بود.

صدای بازدم بلندبابا بیشتر شبیه آه بود تانفس.

_دلیل اومدنت هرچی که هست در حال حاضر باعث سوء برداشت خونواده ی شوهرت شده...

گفته بود که به این کلمه ی״شوهر״آلرژی پیدا کرده است?

خط نگاهش را دیس بیضی برنج و بخار سفید و خوش عطر شیوید باقالی شکافت.چشمهایش با حرکت مواج بخار راه گرفت وناغافل رسید به چشمهای ملامت گر مادرش׃یه زنگی به حاج خانوم میزدی بد نبودا?

_زدم!

_اون زدن قضیه اش فرق میکنه. یه زنگ بزن باهاش صحبت کن و بزا از نگرانی دربیان...


romangram.com | @romangram_com