#تا_آسمان_پارت_311

دستی با دستبد ی پهن ,ازبرابر چشمهایش گذشت:بدش من... پاشو برو دست و روتوبشور بابات اومد...

چاقو را دور از دسترس مادرش بالا گرفت و با دست دیگر کاسه ی بلوری را سفت چسبید׃نمیخواد تموم شد دیگه.....

آخرین پیاز راهم نگینی کرد و تکه های چسبیده به انگشتانش را با پشت چاقو ریخت توی کاسه.

حین برخاستن اخمی کرد. پس لرزه های سردرد دیروزی کماکان توی نیمکره ی چپش ضرب میزد.هر از گاهی می آمد. اظهار وجودی میکرد و دوباره میرفت تا راند بعدی.

اهرم شیر را بالا داد و مشتهای پر آبش را حواله ی صورتش کرد.در ورودی باز وبسته شد....

سایش جورابهای باباروی فرشهای هال و به دنبالش صدای شمرده و آرامش׃آسمان کو?

حوله توی دستش خشک شد... دستهایش بدتر.. پاهایش بدتر از آن....

با با فرهادش نرسیده سراغش را میگرفت?

برای پس زدن حس دلشوره ای که ریخت به رگ و پی اش خودش را روی نزدیکترین صندلی انداخت و نفسش را حبس کرد.

***

انگشتانش را قفل کرد دور دیواره ی یخ کرد ه ی لیوان.چرخی به مایع سفید رنگش داد.

همیشه از صدای ترق تروق برخورد قالبهای یخ به دیواره ی لیوان خوشش می آمد.


romangram.com | @romangram_com