#تا_آسمان_پارت_310

چرا همیشه آسمان بود برایش...

?اینهمه سرد.. اینهمه دور... اینهمه خالی ....

فین بلند بالائی کشید ׃گریه نمیکنم.....

بوی همیشه گی و گس مگنولیای لباسهایش ,قبل از صدای سندلهای سفید چرمش رسید.

_ این پیازا که تند نبودن.......

هه .این هم نهایت توجه اش بود. ذهنش سمت تندی پیاز بیشتر از حجم اشکهای دخترش سوق پیدا کرده بود.

داشت عقده ای میشد?افتاده بود به گدائی محبت ?

هیچ وقت آدمهای زیادی توی زندگی اش حضور نداشتند.تمام هفته را منتظرپنج شنبه ,جمعه مینشست و مامان نیری که دوروزاز هفته را هم مهمان خانه ی پسر کوچکش باشد.

مامان نیری که بغلش کند .دختر شاه پریان صدایش کند وببرتش به عالم شیرین رویا.

خانواده ی کوچک و خلوتی داشت.دور همی ها و مهمانیهایشان همیشه ی خدا سوت وکور بود وخسته کننده. از این بابت همیشه به مهسا همکلاسی دوران دبستانش غبطه میخورد وبه خیل عمه ها و عموهای ندیده و نشناخته اش حسادت میکرد.

از پشت نگاهی به این زن انداخت.... این زن که اسمش را گذاشته بودند مادر.چیزی بنام عاطفه ی مادری را هرگز درک نکرد.

ساعد برهنه اش را گذاشت زیر دماغش و هلش داد بالا.


romangram.com | @romangram_com