#تا_آسمان_پارت_309
مادر جون حتما تا الان شامش را هم خورده بود.
_یعنی چی خورده ...?
سر دماغش چین افتاد.
نگران نبودن و نرفتنش میشد....تلفن را برمیداشت و سراغش را میگرفت .....آنوقت که با گوشی خاموش و خانه ی خالی مواجه میشد....
با هر پلک زدن ,حجم انباشته ی اشک هایش اندکی بالا می آمد.
زندگی لعنتی اش شده بود شبیه همین پیازقرمز بدبو.زیر همان پوسته ی خوش رنگ ولعابش ,لایه لایه درد بود و قطره قطره اشک....
با افتادن قطره اول ,پلکهایش را جمع کرد.سختی کار همیشه روی دوش اولین قطره هاست. مابقی, مسیر باز شده را, بی هیچ سدی طی میکنند.
صدای مادرش از هال آمد׃چته باز فین فین راه انداختی? آسمان?
با مشت کشید روی چشمش.
چرا هیچ وقت دخترم صدایش نزده بود?
چرا هیچ وقت مثل حاج خانووم ״مادرم״ صدایش نمیکرد?چرا دلش نمی آمد کمی از آن
״جانم ״و״عزیزم ״های بلا استفاده خرج بچه هایش کند....
romangram.com | @romangram_com