#تا_آسمان_پارت_308

عقربه ها وقت نبودنش انگار که می ایستادند. همین یک ساعت قبل برای پنجمین بارزنگ زده بود تا زمان رسیدنش را بپرسد که صدای مادرش را در آورده بود.

تشر زده بود که ״همین تماسهای وقت و بی وقت تو دست آخر کار دستش میدهد.״

آنجا بود که تیره پشتش سر شده وتماس را بوق نخورده خاتمه داده بود.

لبهایش سفت شد. لعنت به جاده... لعنت به سفر که زندگی را حرامش کرده بود....گوشه چشمش از در باز آشپزخانه گذشت و رسید به مبل روبه رویی. همانجا که سر مادرش توی تبلت سیاهش بود و تمام فکر وحواسش توی کانال تلگرامش.

خبر داشت که با همکاران قدیمی اش گروه پرسش و پاسخی راه انداخته بود ندو به

سوالات بهداشتی درمانی اعضا جواب میداد

سر خیار را جوید و نیم نگاه اخمو حواله اش کرد׃واسه همه مادره , واسه ماها زن بابا!

مهتا حق داشت که ״مادر ترزا ״صدایش میزد.

پیاز قرمز را توی دستش چرخی داد. زیر نور لامپ بالای سرش پوست صاف و صیقلی اش میدرخشید.نگاهش رفت روی تقویم دیواری و آن آخر هفته ی قرمز رنگ.

امشب جایش حسابی توی خانه ی حاج خانوم خالی بود. شام شبهای جمعه همیشه پای خودش بود.

چقدر آن اوایل غذاهای بی رنگ و رو ,کم نمک ,شفته و ته گرفته بسته بود به نافشان وچقدر به به و چه چه شنیده بود.

ساعت را نگاه کرد که دوازده ونیم را رد کرده بود. حاجی جمعه شبها دیرتر می آمد.


romangram.com | @romangram_com