#تا_آسمان_پارت_307
***
"آسمان״
لبه ی اره ای چاقو را کشید روی پوست خیار و یک شیار باریک از سطح خیسش برداشت.همینطور خط بعدی.... بعدی و بعدی.
چرخی به خیار داد و نگاهی به نوارهای تیره و روشن سبز رنگش انداخت.
سه روز از آمدنش میگذشت .مادرش برخلاف همیشه نه حرفی زده و نه چیزی پرسیده بود. احتمالا از نسخه های بابا فرهاد بود چرا که خود بابا هم پا پیچش نشده بود.
فقط گاهی وقتها نگاه های فکری و خیره اش را روی خودش شکار میکرد.آه کشید وخیار پوست گرفته را انداخت توی بشقاب.
این سکوت و بیخبری,مثل مرگ تدریجی جانش را به لب رسانده بود.
روز قبل با حاج خانوم تماس گرفته وبا کلی شرمندگی گفته بوداینبار نمیرسد تا مطب دکتر همراهی اش کند.
سفارشش را به سیمین کرده بود و چقدر از این بابت خجالت کشیده بود.
سر خودش تشر زد׃هه .. زحمت کشیدی واقعا!چشم سفید!
چاقو را تند تند کوبید روی خیار و حبه های کوچک و بزرگش را ریخت روی گوجه های ریز ریز شده.
نگاهش برای چند مین بار رفت روی ساعت ماهیتابه ای آشپزخانه. بابا فرهاد مثل همه ی جمعه ها رفته بود دیدن مهتا.
romangram.com | @romangram_com