#تا_آسمان_پارت_306

رد اشیایی که دیده نمیشدند...پلک زد و چشم فشرد....پلک زد و چشم گشود.....یک بار....دوبار....

حتی از خاطرش هم نگذشته بود که ممکن است پشت این در بسته ،خالی از حضورباشد.....قدمهایش از روی نرمی قالیچه گذشت و رسید پشت پنجره ی بسته...... پشت پرده ی کیپ شده.....

بعد تمام این مدت..... تمام این سه روزی که گذشته بود.....انگار امشب باید خلوتی این خانه.... سکوت و تاریکی زیر سقفش، خودش را به رخ میکشید و دهن کجی میکرد به تمام ادعاهایش...به مرد بودن و مرد نبودنش.....

پرده را کشید ...چفت پنجره را انداخت ... هوای تازه ی شب به اتاق آمد ....آباژور کناردستش بود ,کلیدش را زد.....نور سفید و کم رنگ آن پاشید توی صورتش....چرخید ..

کمرش سرمای سنگ مرمر پیشگاه پنجره را حس میکرد.....فاصله گرفت .نشست گوشه ی تخت....دستهایش را محکم کشید روی صورتش....ویبره ی گوشی چشمهایش را بازکرد.....

اسم سوزان می آمد و میرفت...پیامش هم بالای صفحه بود....شصتش روی صفحه پائین آمد....لغزید ....به راست....صفحه را لمس نکرد....برگشت به چپ و....ریجکت.

دستهایش را قفل کرد توی هم ....نگاهش به پهلو چرخید ..روی روتختی تیره ی بنفش ...روی صفحه تاریک شده ی گوشی ....

رفت کمی بالاتر...تا قاب عکس روی بوفه ی پای تخت....دخترکی با چشمهایی بادامی که خنده ازمیان مردمکهای براقش سر رفته بود.....با گونه هایی که از دو سو دراسارت لبهای پدر و مادرش گل انداخته بود.....با چشمهایی که زل زده بود درست توی چشمهایش.....چشمهایی که واژه به واژه ی حرفهایش را از بر بود....چشمهایی که شده بودندکابوس این روزهای زندگی اش.

دستهایش را محکم کشید روی چشم. بافکری بلند شد. با چند قدم بلند خودش را رساند به آشپزخانه.

یخچال را باز کرد. نگاهش روی کیک ماند. چشم بست . نفسش را نکشید. کیک رابرداشت.مستقیم رفت سمت تراس.

دندانهایش را با تمام توان فشرد به لبهایش و نفس عمیق چند باره اش را با حرص کشید:لعنت به تو......لعنت به توی بی لیاقت......

به نفس نفس افتاده بود .با نفرت نگاهی به کیک انداخت و با یک تصمیم لحظه ای پرتش کرد میان درختان باغ و نعره اش تاریکی تراس را انباشت:آآآآی ی ی ی.


romangram.com | @romangram_com