#تا_آسمان_پارت_305

درد...!...دردها... لعنت به این دردها... که نمیروند... که خاک نمیشوند.....که میمانند...آنقدر که خانه زاد کالبدت میشوند و روحت را از درون آرام آرام میجوند.

آهش زمزمه شد:محمد.....

حالا که نبود....حالا که شده بود جای خالی...شده بود فقدان....حالا که شده بود

درد.....شده بود آوار.....

انصاف نبود....انصاف نبود که خودش برود و خاطراتش را باقی بگذارد....خودش برودو زنجیرش را جا بگذارد دور قاب آیینه .... زنجیری که انگار گرمای سینه اش را هنوزمیان حلقه های درهم تندیده اش به عاریه داشت.نفس هایش ،هوا نبود ،اکسیژن نبود....آتش بود ،ریه هایش را می سوزاند.....حقش نبود .....حالا که رفته بود

باید همه چیزش را با خودش میبرد...قاب عکسش را ....بوی تنش را......سایه ی سنگین "روزهای بودنش "را....آنوقت ....آنوقت شاید این نفسهای لعنتی تکه تکه شده

این ضربان به تقلا افتاده ی درد گرفته، قرار میگرفت.....

با دستانی که رمق از وجودش رفته بود....در را باز کرد و پیاده شد......

چراغ های حبابی سردر حیاط را روشن کرد....پارکینگ را هم ..... راه پله راگذشت... کلید تمام هالوژنهای چهار گوش سقف را زد ..دیوارکوبهای پاگرد اول و به دنبالش پاگرد دوم را .....چراغ ورودی راروشن کرد و کلید طلایی بزرگ را توی قفل در چرخاند.....

خانه بوی نا میداد....بوی ماندگی....نفس کشید.....چهار دیواری تاریک پیش رویش بوی نبودن کسی را میداد....بوی رفتن و پشت سر را نگاه نکردن...خانه بوی مردن میداد.....

یک به یک پنجره های هال را باز کرد.....توی آشپزخانه....در تراس را.....پنجره ی بلند و پرده ی عمود سفید رنگش را.....

توی راه رو قدمهایش کوتاه شد.....مقابل در اتاق او ایستاد .....دستش سردی دستگیره رالمس کرد و رفت پائین.....چشم توی تاریکی غلیظ اتاق چرخاند....روی سایه هایی که نبودند.....


romangram.com | @romangram_com