#تا_آسمان_پارت_304
دهان باز کرده بود که اینبارفریاد حاجی بالا رفت و مهلتش نداد: زنت به عللی که برام مثل روز روشنه گذاشته رفته و بانی حال ا مروز مادرت شده..... و من تمام اینهاروازچشم تومیبینم.
حاجی یک قدم به راست بر داشت.چرخیده بود برای دور شدن که دوباره ایستاد:حالام بهتره از اینجا بری و خوب روی حرفام فکر کنی..... اگر حال مادرت برات مهمه که بعید میدونم...دورشو یه خط قرمزبکش و بزاریه نفس راحتی بکشه.
دستهایش را پائین آورد وبرد توی جیبهایش و زهر خندی زد: شما نمیتونی منو از دیدن مادرم محروم کنی حاجی.... نمیتونی.... یادت که نرفته جای خالی محمد رو هم من براش پرکردم....
رگهای نبض گرفته ی تنش با این خودداری ساختگی ... با این نفسهای به سختی کنترل شده نمیخواند: لازم باشه میبرمش خونه ی خودم...
-خونه ی خودت؟
نگاه حاجی از پاهایش آرام آرام بالا آمد..... با پوزخند.. با تفریح.... سرش به پشت
متمایل شد. صدای قهقهه اش خیلی بلندتر ازصدای آژیری شدکه پیچید داخل محوطه: تومگه خونه ای هم داری؟
ماشین را جلوترکشید درست به موازات دویست و شش گوشه ی پارکینگ.
نگاهش سیری روی بدنه ی سیاه آن کردو بند شد روی آویز آشنای خدا.زنجیری که ازسه روز پیش..... درست از لحظه ی دیدنش....وقتی که برده بودش به تعمیرگاه,حالش را منقلب کرده بود.
توی تاریک روشن فضای بسته ی پارکینگ , زیر نور چشمک زن آبی رنگ , برق نقره ای زنجیرصاف می نشست میان مردمکهایش. بند بند انگشتانش خم شده دور فرمان...مشت شد....سفیدشد...همیشه تصور میکرد وقتی کسی میرود , رفته است دیگر.... چند صباحی با یادش ... با فکرو خیالش سر میکنی وتمام.
فکر میکرد سردی خاک , سینه را هم سرد میکند.
دست کشید روی قلبش . انگار که کسی با تمام سنگینی اش ایستاده بود روی آن. پس چراسینه ی خودش سردی نمیشناخت؟ چرا قلب خودش داشت میان آتش می سوخت؟
romangram.com | @romangram_com