#تا_آسمان_پارت_303
اهمیتی نداشت؟ داشت؟وقتی که شده بودند شبیه آدمهایی که از هم زخم خورده اند... شده بودند مثال روشن دشمنان خونی ... نه پدرو پسر؟
دست راستش را برد به جیب: با دکترش صحبت کردین؟ وضعیتش نرماله برا بردن؟
گوشه لبهای حاجی یک وری شد: نگو که برات مهمه؟
موجی از درد و کینه توی سینه اش به هم پیچید:چرا نباشه؟
حاجی انگشت اشاره اش را سمت زمین بالا وپائین کرد:لازمه بگم دلیل حضور منو شماتو این ساعت از شب ..اینجا....و با این شرایط چیه؟...بهتر نیست جای اینکه دنبال جواب این سوالا باشی جواب قانع کننده ای به من بدی؟
سرش را بالا گرفت. درست مثل او.روز گاری نه خیلی دور همین مرد یادش داده بودبه هرگز گردن خم نکردن.... نشکستن....گردن افراشتن ,یادگار همین مرد بود.
دست هایش را هم زیر سینه گره کرد به هم باز هم مثل خود او: لزومی نمیبینم به این کار.....اگه تا امروز اجازه دادم تو زندگیم دخالت کنین به این معنی نیست که من بعد هم اجازه خواهید داشت.
انگشت تهدید حاجی آمد توی صورتش:یکبار بهت هشدار داده بودم...گفته بودم مراقب رفتارت باشی ولی تو تهدید منو جدی نگرفتی.....
سرش را خم کرد و با چشمهایی تنگ دندان به هم سائید:بازی بدی رو شروع کردی مهراد.... بازی بدی رو شروع کردی....فقط خدا کنه بازندش تو نباشی پسر...
پوزخند میان لبهایش گیر کرد . تحقیر میان چشمهایش حالا لای حرف به حرف کلماتش ریخته بود:کدوم بازی حاجی؟.... کدوم بازی؟ بازیای که دوسر باخت باشه که بازی نیست....
خیره شد توی نگاه خیره ی او: کثافته.... فریبه.... گندابه...
ابروهای پر پشت حاجی در هم کشیده شد:به هیچ وجه نمیخوام دورو بر محبوبه ببینمت....متوجه شدی؟به هیچ وجه....اینبار اگه اتفاقی براش بیفته مطمئن باش که دست از سرت برنمیدارم پس بهتره به فکر رفع و رجوع باشی و گندی رو که بالا آوردی وبوی تعفنش همه جا پیچیده رو محترمانه جمعش کنی...
romangram.com | @romangram_com