#تا_آسمان_پارت_302
یک قدم از تخت دور شد و نمایشی سری خم کرد: خوبه اینجوری؟
***
قدمهایش تمام این دو ساعت را حد فاصل میان آن دو نیمکت فلزی نارنجی رنگ , که تیرگی فلز رو آمده ی نشیمن گاهش حالا زیر نور پرژوکتورهای بزرگ محوطه برق میزد,رفته و برگشته بود.
پک محکمی از سیگار گرفت. انگارکه تمام عضلاتش فقط با این لعنتی آرام میگرفت.
چرخید ونگاهش ماند روی تصویر حاجی که از پشت پرده ی خاکستری دود داشت نگاهش میکرد.
گوشی به گوش ایستاده بود مقابل سکوریتهای اتوماتیک ورودی.
قهرمان آن روزهای زندگی اش...مرد از میدان به در شده ی این روزهایش....درست که نگاه میکرد پدر بدی نبود برایش.....اما هیچ وقت هم شبیه باباهای خوب رویاهای کودکی اش
نشد.روزی روزگاری سایه ی او روی سرش پهن بود وامروز روی زندگی اش .هیچ وقت فکر نکرد که میتواند به داشتن روابطی پدرو فرزندی فکر کند. انگار که همیشه رخنه ای میانشان بود که حالا سالها بود به شکافی عمیق و هرگز پر نشدنی تبدیل شده بود.
قدمهای حاجی روی آخرین پله ی متصل به آسفالت ماند. حلقه ی نگاهشان چرخید وزنجیر شد میان هم.
زیر باریکه نورهایی که از میان کاج های سربه فلک کشیده به چشم های ناخوانای اومیرسید.... زیر سیطره ی نگاه مصمم و نافذ ش.... تسلط داشتن روی کلماتی که به کار
میبرد
سخت تر از همیشه به نظر میرسید.حاجی دست به سینه شود و این یعنی اینکه "برایتوضیح آماده باش."
romangram.com | @romangram_com