#تا_آسمان_پارت_301

خنده اش را جوید: جووونم خشونت...

-یه آشی برات بپزم....اونوقت نشونت میدم خشونت یعنی چی چی.....درسته پیر شدم

ولی نمیتونی سر منو شیره بمالی.

همین که برایش خط و نشان میکشید. همین که اینطور برایش چشم سفید میکرد.....به همین ها هم راضی بود.فقط میبود....میبود و صدایش می آ مد.

صدای قهقهه اش فضای اتاق را شکافت:حالا که دارین می پزین پس بی زحمت آش رشته باشه .

حاج خانوم با مثلا قهر صورتش را برگرداند سمت دیگر: فعلا با من حرف نزن تابرسیم خونه....

بلند شد.گوشه ی تشک کمی برای خودش جا باز کرد. چانه ی مادرش را چرخاندسمت خودش . گردنش را کج کرد و لحن مظلومی به صدایش داد :دلت میاد آخه ؟

نگاه تیز حاج خانوم با اخمهایی در هم قفل شد توی صورتش: بعله که دلم میاد.... تومگه به من قول نداده بودی.....

خنده از خطوط صورتش جمع شد ونوچی کشید.

-اصلا اگه راست میگی همین الان شمارشو بگیر بده من ...میخوام باهاش حرف بزنم....

نخیرانگار کوتاه بیا نبود .بلند شد و ایستاد.: اینجا آ نتن نمیده.... رسیدیم خونه.....

دست راستش را گذاشت روی چشم:رو چشمم .


romangram.com | @romangram_com