#تا_آسمان_پارت_300

انگشتان حاج خانوم که زیر چانه اش چرخید نگاهش هم بالاخره گیر افتاد .

لبخندی مصلحتی زدو به زحمت لب از روی هم برداشت:دو...سه روزی میشه..

- چرا...گذاشتی ...بره؟

اینبار که خندید عجیب از ته دلش بود: ا ه ا ه....مادر شوهر بازی هم بلد بودیو رونمیکردی؟جرات داری اینا رو جلو روی خودشم بگی؟ دو ماهه خونوادشوندیده...نباید میرفت؟

نگاه جمع شده ی مشکوک و لبهای مسکوت حاج خانوم را که دید خودش را باخت.

انگشتانش را برد لابه لای انگشتان دست آزاد او وبوسیدش.

دوباره.... بازهم.... و بازهم... هربارقدری محکمتر....کمی دلتنگتر.

آ نقدر که بالاخره لبخند بی رمقی روی لبهای مادرش جان گرفت.

-نوکرتم به خدا... تو فقط بخند ... دنیا رو برات کن فیکون میکنم.

خنده هایش همیشه ی خدا واقعی بود هر قدر هم که ابروهایش به هم می پیوست ازاخم.

-زبون نریز واسه منا... فکر کردی به همین راحتی ولت میکنم؟

یک لنگه از ابروهای کم پشتش تابید به بالا:فقط منتظرم این سرم تموم بشه و پام برسه خونه...


romangram.com | @romangram_com