#تا_آسمان_پارت_299
لبهای بی حرکتش زبری پانسمان آنژیوکت را لمس کرد.سرش را که بالا گرفت تارهای حنجره ی خفقان گرفته اش هم لرزید:ما...ما...ن ؟
روی آینه ی مردمکهای مادرش حس کرد که برق لبخند نشست.
-مرد گنده....خجالت بکش!
انگشتان مادرش خزید میان تار به تار موهایش.چشمهایش را بست و دل سپرد به دست این نوازشها.
- نمردم که داری گریه میکنی مادرم.
دست مادرش را گرفت و فشرد روی پیشانی اش. همان دستی که تک تک چینهایش
خط عمرش بود.
- مهراد؟
نفسش را نگه داشت . دست حاج خانوم ماند روی پیشانی اش.
-چند... روزه؟
این چند کلمه یعنی که "من مادرم"....اینرا هرگز فراموش نکن....یعنی که " حرف چشمهایت را نخوانده ازبرم"
سر بلند کرد اما نگاه دزدید. مگر میتوانست توی چشمهای سر رفته ازاعتمادش چشم بدوزد و جواب نگاهش دروغ باشد.مگر میتوانست؟مرد گفتن حقیقت هم نبود...مردش نبود.حواسش را مثلا داد به ملافه. گوشه اش را گرفت و بالاتر کشیدش.
romangram.com | @romangram_com