#تا_آسمان_پارت_298

_پرستار اون توئه ..بزار بیاد بیرون ببینیم میزاره یا نه...

پووفی کرد و چرخید. قامت بلند حاج مرادی از انتهای سالن با کیسه ی دارو هاپیداشد.قدمهایش به سمت اوکج شد و فاصله اش کم.

_چه اتفاقی.....

حرفش توی هوای آکنده از بوی الکل و فنیل و بتادین معلق ماند.گامهای محکم حاج مرادی از کنارش گذشت و رسید به سیمین.

دستی دور دهانش کشید و نگاه خیره اش را داد به پرستار که بالاخره از اتاق دل کنده وحالا سرش توی کیسه بود.

_میشه ببینمشون?

نگاه خسته و جدی پرستار بالا آمد׃البته...بفرمائید...ولی کوتاه...

نیم نگاه به نگاه برزخ حاجی که زیر اخمهایش به سایه نشسته بود انداخت و در را بی صدابست.

قدمهای کوتاهش وسط اتاق ایستاد ,قلبش از جنبیدن.کف دستهایش رابا تاسف مقابل صورتش به هم چسباند.

چه بلایی سر مادرش آمده بود؟دراز کشیده بود آ نجا روی تخت سفید.....زیر پنجره ی تک لایی که حتی روشنایی مهتاب آسمانش را هم دریغ میکرد....درازکشیده بود آنجا ,شبیه به آدمهای دست شسته از زندگی....شبیه خط پایان....شبیه سرانجام آدمها!گردن آنطور روی شانه کج شده اش.... فرق یکدست سفیدش....چروکهای ریزو درشت کنج چشمهایش....سنگینی بغضی تلخ گلویش را پر کرد.. بالای سرش که رسید دستهایش بی اراده رفت به جستجوی دستهای مادرش....به لمس تکه ای از وجود خودش.

سرش خم شد بی اراده...لبهایش لرزید باز هم بی اراده….پلکهایش سوخت بی اراده تراز هر وقت دیگری.چند دم و بازدم عمیق نه از خفقان هوای این جهنم,که از عطر نجیب سینه اش ....از بوی پیراهن گلداری که روی تن مهربانش جا مانده بود.

- مه...را...د؟


romangram.com | @romangram_com