#تا_آسمان_پارت_297
سیمین دستهایش را زیر کیف دستی اش پنهان کرد׃حاجی امشب زود اومده بود ظاهرا توبه جاش رفته بودی رستوران.. خلاصه رفت دم خونتون...
ابروهایش آرام آرام بالا رفت.
_گویا وقتی درو وانمیکنه زنگ میزنه به پدر خانومت...
نفسش از نیمه ی راه برگشت که به سرفه افتاد׃پدر خانومم?
_آره اونم گفته آسمان اونجاست و ....
راه های هوایی اش که کیپ شده بود حالا هم نوبت مسیرهای شنوایی اش بود..باقی صحبتهای سیمین را نمیشنید.فقط تکان لبهایش بود وچشمهایی که انگار ترجمه اش میکرد.
پس باعث و بانی حال امروز مادرش کسی نبوده جز״ آسمان بانو״.
دست توی جیب گوشی را بیرون کشید.راه افتاد سمت پنجره های باز...
لب بالائی اش را آنقدر محکم گزید که کامش مزه ی آهن گرفت.شماره گیری کرد.بوقهای ممتدی که میخورد...مخاطبی که در دسترس نبود....ارتباطی که برقرارنمیشد....
جا داشت گوشی را همانجا روی بدنه ی دیوار متلاشی میکرد و سرش را هم به دنبالش.....
***
دست به جیب رفت پشت در اتاق و دوباره برگشت׃نمیشه رفت تو?
romangram.com | @romangram_com