#تا_آسمان_پارت_296
حس میکرد شاهرگش از زور خشمی که مهارکرده در حال انفجاراست.خم شد توی صورت پریده رنگ سیمین׃چی شده سیمین خانوم...من الان قاطی کنم بد میشه ها...اونوقت مجبورم سقف این خراب شده رو رو سر اینا آوار کنم...
قفل دستهای سیمین روی زانو از هم باز شد׃چی بگم والا?
به تته پته افتاده بود زن گنده.
_دیروز خانومت زنگ زد گفتش نمیرسم بیام حاج خانوموببرم دکتر...منم گفتم اشکا...
-خوب?
_بعد امروزم که جمعه ست ومیدونی ....
سرش را با حالتی نمایشی تکان داد׃بعله... قبلا به استحضار رسیده.. شب جمعه ست و״قراره مون یادت نره״..
زهر شد׃خوب بقیه اش?
_هیچی دیگه.. ساعت چهار خبری نشد.. پنج خبری نشد.. مادرتم که میشناسی طاقت نیاورد زنگ زد خونتون کسی جواب نداد..... گوشیشم که خاموش بود...
یک یک تارهای عصبی اش با هر چرت سیمین حس میکرد تا مرز دریده شدن میرود وبرمیگردد.
چشمهایش را بست و دوباره باز کرد.اینبار با لحنی شمرده غرید׃چه بلایی ..سر..مادر...من...اومده..?مگه شما پیشش نبودین?مگه نگفتم تنهاش نزارین?
آنقدری گند خورده بود به اعصاب و روانش که سیمین سهل بود الان قادر بود حتی حاجی را هم به لیچار ببندد.
romangram.com | @romangram_com