#تا_آسمان_پارت_295
مرمری׃وااای... وااای خدا...
دستی روی شانه اش نشست و صدایی آرام گرفته توی گوشهایش׃نگران نباش... طوری نشده... خطر رفع شده خدارو شکر...دکترش گفت سرمش که تموم شد میتونیم ببریمش......
پلکهایش که باز شد مردمکهایش به گز گز افتاد׃چه اتفاقی افتاد مگه... چی شد آخه یه دفه.... مگه همین دیروز دکتر نبود...?
سکوت سیمین را که دید گردنش بالا رفت و ساعدهایش ازروی زانو کنده شد׃دکترچیزی گفته به من نمیگین?
سیمین گوشی را انداخت توی کیفش و جا گرفت روی نزدیکترین صندلی׃نه اتفاقا دیروزهمه چی خوب بود.. هم نوار قلبیش.. هم تست ورزشیش.. اکو.. آزمایشات...همه چی....
کامل چرخید سمت او׃پس چی?اگه همه چی اکیه پس الان گوشه بیمارستان چیکار
میکنه...
صدایش بالا رفت׃اون مرتیکه الدنگ اسمشو گذاشته دکتر.. وقتی که میگه مشکلی نیست.. ولی دقیقا یه روز بعدش خبر مادر من ازبیمارستان میرسه... من باید بیامو روتخت بیمارستان تحویل بگیرمش...?
با دست سمت اتاق مجاور اشاره کرد׃اونم با این حال و روز?
لرزش دستش توی دست سیمین مهار شد׃سسس... آروم باش... آروم باش عزیز جان...
طوری نشده که...
دستش را با خشونت کشید و ایستاد׃چه طور آروم باشم..وقتی که شما چیزی نمیگین....وقتی حرفی نمیزنین...وقتی دارین همه چی رو ازم پنهون میکنین... اونوقت چطور توقع دارین ساکت بشینم...?
romangram.com | @romangram_com