#تا_آسمان_پارت_294

-توی اون خونه ی تو چه خبره مهراد؟؟؟؟

***

آن مسیر شش هفت کیلومتری حالا برایش حکم طولانی ترین جاده ی دنیا راداشت.درست از لحظه ای که سوار ماشین شده و سوزان را با چشمهایی تنگ,آزیتا وحامد را با صورتهایی مبهوت و نگاه هایی مبهوت تر,بی هیچ حرف و توضیحی جاگذاشته بود,تا الان که این پله های نفس گیر و نا تمام را بالا میرفت,تنها همان یک جمله ی حاجی توی سرش ضربان گرفته بود. ״آسمان رفته״.

درست شبیه یکی از همان سردردهایی که قصد دارد مغزت را بیرون بپاشاند

آسمان رفته... رفته !... رفته?رفته بود? کجا?اصلا از کی توی آن خانه حضورنداشت...?

از دو روز قبل...?دوهفته قبل...?دو ماه قبل?

اضطرابی نشسته بود ته سینه اش . همان جایی که کوبش های بی امان اما آرام و بی وقفه اش تمام وجودش را سست کرده بود.از همان روزتولد لعنتی, همان روزی که کسالت خانه بیشتر از هر وقت دیگری آزارش داده بود.

موهایش را چنگ زد. نه یکبار...نه دو بار...درست تا وقتی که آن همه پله را بالا رفت و توانست میان ولوله و شلوغی سالن روسری آشنای سیمین را با آن گلهای عنابی و کرم تشخیص دهد.

یک قدمش را اینجا بر میداشت یک قدمش را یک مترآن طرفتر.به سیمین که رسیدضربان قلبش هنوز با همان ریتم معیوب میکوبید و انعکاسش توی شقیقه هایش دردمیشد.

با ترس و تردید صدایش را پیدا کرد׃چی ...شده?

نگرانی ریخته شده توی کاسه ی چشم های سیمین آنقدری بود که نیازی به ترجمه وتوضیح نداشته باشد.

سرش را با دودست گرفت و پرت شد روی صندلی های آبی حاشیه ی دیوار


romangram.com | @romangram_com