#تا_آسمان_پارت_293

زنی که حتی یخچال خانه اش راهم باز نمیکردبه دستور اکید مادرش کیک کوچکی برایش خریده بود. همانی که هنوز بعد سه روزهمانطور ماسیده بود توی یخچال.

سرش را بلند کرد.نگاهش به سوزان و آزیتا بود که به اندازه ی یک گام فاصله ،ورودی پارکینگ را پیش گرفته بودند.

-اینجایی یا میری؟

نگاهی به صفحه ی ساعتش انداخت.ده بود:نه دیگه منم میرم.

باید یک سری به خانه ی پدری اش میزد.شاید بهتر این بود تغییری در برنامه ی جمعه شبهایش میداد.حواسش جمع پچ پچ محتا طانه ی حامد شد:چه خبر؟

این تن صدای بم و به زیر کشیده شده،این سر تا صورتش جلو آمده،این قدم های سست شده...این فاصله ای که حالا شده بودبیشتر از ده قدم با آن دونفر جلوئی.....

شانه هایش صاف شد:مث همیشه......چه خبری باید باشه.؟

حامد هم دست به جیب شد:خسته نشدی؟

-نه.

-از جواب اونم انقد مطمئنی؟

لبهایش از هم دور شده بود که گوشی اش لرزید.کلمه ی "حاجی"آنجا میان دستهایش روشن و خاموش میشد.

تماس را که اکی کرد به صدای فریاد حاجی گوشی از روی گوشهایش دور شد.


romangram.com | @romangram_com