#تا_آسمان_پارت_292
_نه با مهرادم.. چطور?
هیجان ریخت توی صدایش׃جدی میگی?رستورانیم...آره.. بیاین... منتظریم..فدات ..خداحافظ...
نفسی از هوای خنک عصر گرفت. نگاهش را ول کرد روی محوطه ی نیمه روشن وتک وتوک نئون هایی که از میان شمشادها چشمک میزدند:سوزان بود؟
_اوهوم.. گفت آزی رو به زور راضی کرده برن یه دوری بزنن... میخواستن منم وردارن....
از دور نگاهش روی گارسون بود که داشت نزدیک میشد.
_گفتم بیان همین جا....
در جواب حامد تنها پلک بازو بسته کرد و در جواب احوالپرسی گارسون چشمک ولبخندی زد׃منتظر مهمونامم... دستت درد نکنه...
״خواهش میکنمی ״تحویل داد و مسیر سنگ ریزی شده را دوباره برگشت.
***
دستهایش را گذاشت توی جیب وشانه به شانه ی حامد راه افتاد سمت خروجی پارکینگ.صدای خرت وخروت سنگریزه ها را زیرکفشهایش دوست نداشت.باید فکری برای این مسیر چند دقیقه ای میکرد.
پازلهای آجری ....شاید هم سنگفرشهای چهار ضلعی پنجاه در پنجاه...غرق فکر سرش نا محسوس تکان خورد.انتخابهایش کم نبودند. برعکس زندگی اش.
حاجی اینبار میتوانست گزینه ی خوبی برای مشورت باشد.اعتراف میکرد که پیشنهادهایش بیشتر وقتها کارساز بود.یک گزینه ی دیگر هم برای همفکری داشت.لبخندش کج شد؛همسر برادر مرده اش...همسر فعلی خودش.
romangram.com | @romangram_com