#تا_آسمان_پارت_291

_متاسفم....

حامد با کف هر دودست صورتش را پوشاند.برق حلقه اش درخشید׃پدر نشدی ..

نمیفهمی که دارم چی میکشم...نمیفهمی دارم

چی میگم..... وقتی با اون همه امیدو آرزو هر شب بشینی و برای فردای اومدنش برنامه ریزی کنی....

صدای گریه ی بی صدا و لرزش شانه هایش را که دید صورتش را با اخم چرخاند. نمیتوانست بپذیرد که برای خاطر بچه این حال و روز را برا ی خودش رقم زده باشد. نگاهش چرخید روی ایوانکهای آجری قرمز.

-درست میشه....یه بار دیگه ببرش...مطمئنم اینبار جواب میده...

لبخند مسخره ای لبهایش را از هم دور کرد׃خدارو چه دیدی شاید زد و اینبار یه دوقلوشو گذاشت تو دامنت.... یه کاکل زری.. یه دخمل بابا....

کنج لب حامد هم هرزرفته بود .خنده ی خودش هم اینبار واقعی بود و قهقهه اش از ته دل.

کوبید روی بازوی حامد׃چه خوششم اومده... حرف دلتو زدما نه?

لبخند بزرگش را که دید خیالش راحت شد. دستش پیجررا که فشرد صدای گوشی حامدهم بلند شد.

_جانم سوزان?

نیم نگاهی ردو بدل کردند.


romangram.com | @romangram_com