#تا_آسمان_پارت_290
انتظار این جواب ضربتی را نداشت. فکر میکرد حداقل چند روزی باید پا پی اش شودتا بتواند حرفی اززیر زبانش بیرون بکشد.پس درست حدس زده بود. حالش واقعا خراب بود.
کمی به افکارش نظم داد. داشت فکر میکرد توی این مدت حامد چه چیزهایی درباره ی این آزمایش گفته که خودش دوباره به حرف آمد.
_هر پنج تا نطفه.....
تازه متوجه منظور حامد شد. آه از نهادش بلند شد. تکیه داد به پشتی و دستش را انداخت روی حفاظ چوبی.
چشم از طاقی نسترن گرفت وبا شگفتی نگاهش کرد. این روی حامد را توی این ده دوازده سال هیچ وقت ندیده بود.
صورت و گردنش از فشار بغض و نفس توامان حبس شده اش, قرمز شده بود.
سکوتش را دوست نداشت. باید به حرف میکشیدش تا کمی آرام بگیرد׃آخه چرا?مشکل چیه?
حامد سرش را انداخت پائین و زل زد به بازی انگشتانش. صدای لرزانش انگار که ازدل چاهی عمیق می آمد׃ نمیدونم...
دست گذاشت پشت گردنش و لب گزید׃این دومین باره میره ivf ....روحیه ش داغونه داغونه...دوروزه لب به غذا نزده.. دوروزه یه کلمه حرف نزده....
حامد سرش را زیر نور بالا گرفت. شک نداشت به آن گوشه چشم تر شده.
_دارم دیوونه میشم مهراد...
دنبال کلمه ای میگشت تا بتواند نهایت ناراحتی و همدردی اش را نشان دهد.اما دریغ.چیزی به ذهنش نمیرسید. همیشه توی این قبیل موارد لنگ میزد .
romangram.com | @romangram_com