#تا_آسمان_پارت_289
گوشی را از جیب بیرون کشید و نیم چرخی سمت سالن زد.
با اولین بوق ٬حامدجواب داد׃تو پارکینگم.
بی حرف تماس را پایان داد. از پشت شیشه ها میتوانست سر زیر افتاده ی حامد را ببیندو شانه هایی که این روزها انگار سنگینی تمام غم های دنیا را با خود میکشید.
صدای خواننده را هنوزاز پشت سرش میشنید که قدمهایش سمت سفره خانه کج شد
"تا نام من رقم زده شد
یک باره مهر غم زده شد
بر سرنوشت عالم.........."
کتش را انداخت روی پشتی. فنجانهای یکدست سفید رابا چای خوش عطری پر کردویک نگاه به پوزیشن حامد انداخت .آرنج یک دستش را تکیه داده بود به زانو ی خم شده اش .نگاهش به جایی روی باغچه بود و حواسش معلوم نبود کجا.
شانه ی حامد را لمس کرد׃چته?میزون نیستی!
انگار واقعا آنجا نبود که با این تماس تکان خورد.حجم خالی شده ی ریه هایش آنقدری بار غم داشت که انگشتانش دور فنجان چای بی اراده ثابت شد.
دوباره صدایش کرد׃حامد?
_نتیجه ی آزمایش منفی بود...
romangram.com | @romangram_com