#تا_آسمان_پارت_288

.سری تکان داد.

حواسش با صدای شالاپ شالاپ مرغابیها جمع شد. نگاهش از روی تکه های نارنجی رنگ روی آب گذشت و رسید به پسرک پای بوته های داوودی.

چشمهایش باز شد. ایستاده بود آنجا و با بسته ی پفک تمام برکه را به گند کشیده بود.بابندمیانی انگشت اشاره اش روی شیشه نواخت.

نگاه گیر افتاده ی پسرک که برگشت چشم غره ای پدر مادردار تحویلش داد.

مانده بود همانجا و با نهایت گستاخی زل زده بود ته چشمهایش. خیره به پسرک نگاه کرد,آنقدر که بالاخره ازرو رفت.

مسیر دویدنش را که گرفت رسید پای تختی درست آنسوی باغچه.ظاهرا داشت شکایتش را پدر و مادرش میکرد.

به درک که ممکن بود بهشان بربخورد. مادره با بیخیالی شلنگ قلیان را گذاشته بود کنج لب و با پر روئی و لبخندی گشاد نگاهش میکرد.

باید در جواب آن لبخند دست و دلبازانه چه واکنشی نشان میداد?

اسمش نخ دادن نبود پس چه بود?غیرت مرد همراهش ظاهرا رفته بود پی چریدن.

تمام اخم داشته و نداشته اش راریخت توی صورتش و رضا را پیج کرد׃بی زحمت به بچه های خدمات بسپر یه دستی به آب اون برکه برسونن.

جای حاج مرادی بزرگوار خالی تا یکی از همان لبخندهای با اتیکت و مخصوصش راضمیمه ی آن شعارکذایی کرده و تحویلش دهد׃״مشتری مداری ,رمز موفقیت دی״.

زیر لب غرید׃گور بابای مشتری مداری.


romangram.com | @romangram_com