#تا_آسمان_پارت_287

"در میان طوفان....

بر موج غم نشسته منم....

بر زورق شکسته منم...."

نگاهش پر کشید تا ابرهای سفید׃ای ناخدای عالم.......

آهش را فرو خورد.دستهایش را چلیپا کرد توی سینه و چشمهایش را بند زد به آبتنی مرغابیهای توی برکه.

پیچ لادن تاب خورده بود دور تادور نرده های چوبی سفید رنگش.

خوب یادش مانده بود. ساخت این برکه و آبشارمصنوعی به پیشنهاد و اصرارحاجی بودو تمام استدلالش هم این جمله که رستوران سنتی بدون حوض و آبشار لطفی ندارد.

لبخند تلخی نشست روی لبهایش.تازه یکسال بعد بود که فهمید ایده ی ساخت اینجا ازهمسر محمد بوده.چشمهایش سوزن سوزن شد.

همسر محمد?

حامد میگفت بدشانس....مادرش میگفت غریب....

تابان چپ و راست طفلی و حیوونی به نافش میبست....

حاجی هم که میگفت بهترین انتخاب.....


romangram.com | @romangram_com