#تا_آسمان_پارت_286

قدمهایش را به دنبال حاجی تا پای اجاق شماره دو برداشت׃مگه برا چلو از برنج باسماتی استفاده نمیکنین....?

_نه برای همشون....مشتری هایی هم هستن که طالب برنج ایرانی ان....

با ناخن شصت دانه ی عرق راه گرفته روی شقیقه اش را برداشت׃کی قراره ببرنشون?

صدایی غریبه از آن پشت آمد׃با حاج مرادی هماهنگ شده فردا صبح میان از کارخونه میبرنش...

برای دیدن صاحب صدا سرکی کشید .پسرک با دیدنش سلا م آرامی داد ودوباره افتاد به جان سیب زمینی های پخته شده.

ته چهره اش به روسها میزد. با آن موهای چند سانتی سیخ که زیر نور چراغ تقریبانامرئی شده بود.

نگاهش بی حوصله شد و برگشت. لابد این هم یکی از همان تازه واردهای آماتوربود.

حاجی تا آبروی چندین و چند ساله ی اینجا را به گند نمیکشید رضایت نمیداد.

خسته نباشیدی به جمع گفت و قبل از خروج چند پر دستمال از رول کنار در کشید.

نفسی از هوای آزاد کریدور بلعید و ایستاد پشت پنجره ی سرتاسری.

نور از میان شیشه های مشبک سبز و قرمزش ,رنگ می پاشید روی میزو صندلیها وتاقهای گنبدی سقف.

صدای محزون خواننده آرامش و حس و حال غریبی به فضامیداد.


romangram.com | @romangram_com