#تا_آسمان_پارت_285
نگاه ناراضی اش را از کیسه های چیده شده پشت در انبار کند و وارد آشپزخانه شد.
نگاه نویدیکی از پرسنل قبل از همه متوجه اش شد.
درآلو مینیومی پشت سرش را نشان داد׃بی زحمت تهویه ی مرکزی رو روشن کن.
با این حرف سری در جواب آن چند جفت نگاه برگشته تکان داد.
قدمی سمت حاج حجت سرآشپز کهنه کار رستوران برداشت و دستی به شانه اش زد׃خسته نباشی حاجی...
حاجی آب گردان روئی را میان حلیم داغ چرخاند׃زنده باشی پسرم...
با سرفه ای صدایش را باز کرد. بوی پیاز سرخ شده نفسش را گرفت.متنفر بود از این بو. با شصت ,از روی شانه اشاره کرد به پشت سرش׃جریان اون کیسه های برنج چیه?
پر آویزان دستمال دور گردنش را از روی سینه کشید به پیشانی׃عودت داده شد به کارخونه....
لبخندش را از این جمله لفظ به قلم شده خورد.
دستهایش را از زیر کت زد روی کمربند׃چرا?مشکلش چیه?مگه از همون برنجکوبی همیشه گی تهیه نشده?
با اشاره ی حاج حجت دیگ به قلیان افتاده ی برنج با کمک چند نفر برداشته شد و رفت روی غلطک .
_خوش پخت نیست.... خوب قد نمیکشه...ری نمیاد
romangram.com | @romangram_com