#تا_آسمان_پارت_284

آرنج زد به دسته ی صندلی .شصتش رفت روی چانه واشاره اش خم شد روی لب. باتفریح نگاهی به صفحه نظرات انداخت. ستون انتقادات مثل همیشه داغ بود.

״خوراک بره کبابیتون حرف نداره. دوباره بعد مدتها تمایل به خوردن گوشت بره پیداکردم.״

چند خط پائینتر نظری کاملا متفاوت.

״خوراک فیله ب رتون افتضاح بود. لطفا رسیدگی شود.״

نگاهی اجمالی به باقی کامنتها انداخت. همگی تقریبا شبیه همان بالایی ها .حوصله ی جواب دادن نداشت. با دیدن آمار بازدیدها ابروهایش بالا رفت.این جهش سی درصدی در عرض یک ماه فوق العاده بود . تاثیرمثبت و مستقیمش را همین حالا هم میتوانست توی سالن به چشم ببیند.

مچش را آورد تا مقابل صورتش. شش و نیم بود. حامد دیر کرده بود.چند روزی بود که دمغ میزد. امروزهر طور شده باید ته توی قضیه را در می آورد.

پنجره ها را بست و لب تاب را خاموش کرد. گره ی کراوات را چپ و راستی کرد وکت سرمه ای اش را از پشت صندلی برداشت و تن کشید.

قدم توی سالن که گذاشت ,حجم بزرگی از نورو صدا احاطه اش کرد. نوای ملایم موسیقی میان زمزمه ی گفتگوها و جدال قاشق و چنگالها تقریبا گم بود.

دست چپش به عادت همیشه رفت توی جیب شلوار و نگاهش روی پیشخوان مراجعات .

با دست آزاد اشاره زد به صندوقدارو پایه ی پرچم کج شده میان باقی پرچمهای ردیف شده.

دستش در امتداد کراوات کشیده شد .امروز سرویس عصرانه به صورت سلف سرومیشد و سالن تقریبا شلوغ بود.

از بین ستونهای قاب شده ی معرق گذشت و راه افتاد سمت کریدور.. اخمهایش پیچید به هم. بوی غذا تا آنجا آمده بود.


romangram.com | @romangram_com