#تا_آسمان_پارت_283
پاهایش توی ورودی آشپزخانه ماند, چشمهایش روی سوئیچ.یک اینچ هم جابه جانشده بود. دست به دستگیره ی یخچال انداخت وکشید.نگاهش روی کیک خشک شد.همانجا بود که بود.
سرش اتومات چرخید سمت ساعت. چهاررا رد کرده بود.غرق فکر دستهایش کشید ه شدمیان موها و قدمهایش تا صندلیهای تراس...
***
ویندوز که بالا آمد, کمی صندلی اش را جلوتر کشید حرکتی به انگشت اشاره و کناری اش داد و صفحه ی اصلی سایت را باز کرد.
نگاهش ,چند ثانیه ثابت ماند روی صفحه دسکتاب.ترکیب بی نظیر فیروزه ای_زرد واین قالب جدید باعث شد سری با تحسین تکان دهد.
چشمهایش رفت بالاترتا روی آرم ثبت شده ی جدید״دی״.ساده ودر عین حال مفهومی
و شکیل.
یادش بودکه قبل از عید با حاجی درباره ی طراحی یک لوگوی مناسب برای رستوران صحبت کرده بود.
هرچند که آن روز هم مثل همیشه تنها به تکان سر اکتفا کرده بود اما انتظارعملی شدن پیشنهادش آنهم توی این بازه ی زمانی کوتاه را نداشت.
ازهمان ابتدا چار چوب تعیین شده ای برای حضور و فعالیتش درامور اینجا مشخص کرده بودوهمیشه تا سقفی خودش را درگیر حاجی , رستوران و برنامه هایش میکرد.
.اما این اواخر حضورش محدود شده بود به ساعات شام وناهار. همین هم باعث شده بودصدای حاجی در بیاید.
نگاهش روی منو بود و عکسهای فوق حرفه ای و اشتها برانگیز غذاها....
romangram.com | @romangram_com