#تا_آسمان_پارت_282
با گز گز انگشتانش چشمهایش بازشد. حس بدی داشت.با همان پوزیشنی که خوابش برده بود بیدار شد.
_آخ...
کمی بازویش را مالید وسعی کرد کمرش را از تخت جدا کند.با دیدن تیغه نارنجی نوری که دیوار و قسمتی از سقف را پوشانده بودهوشیار شد.ظاهرا خیلی بیشتر از یکساعت توی رختخواب گذرانده بود. کف پاهایش را گذاشت روی پارکت.
صفحه خاموش گوشی را برای دیدن ساعت لمس کرد.
_لعنتی...
باتری تمام کرده بود.انداختش روی تخت. کف دستش را گذاشت زیرچانه و مهره های گردنش را شکاند.خبری از سردرد چند ساعت پیش نبود.
باید باور میکرد که خواب ناراحت شب قبلش به خاطر تغییر جایش بوده.?
مشتش را با ضرب بی صدایی گذاشت روی بالش و با حرکتی ایستاد.گوشی را زد به شارژو با کندن پیراهنش وارد سرویس شد.
چشمهایش قرمز بود و پف آلود اما انبساط را توی تک تک ماهیچه های تنش به خوبی حس میکرد.یک دوش کوتاه میتونست حالش را از این هم بهتر کند.
نگاهش توی حمام به ظرف سفید رنگ شامپو افتاد که چپه شده بود توی وان ومایع غلیظ شیری رنگش راه گرفته بود تا محل خروجی آب.
برگشت داخل رختکن و قفسه های فایبر گلاسش را زیرو رو کرد.ظرف نیم لیتری نرم کننده ی لباس....بعدی پودر لباسشویی...آن یکی تیوب سبز رنگ ژل بهداشتی پووفی کرد.....نه صابونی در کار بود نه شامپوئی.از خیر حمام رفتن گذشت.نگاه از دربسته ی اتاق روبه روئی گرفت و راه افتاد سمت آشپز خانه.
به اندازه ی یک سرک کشیدن توی یخچال که حق داشت نداشت?
romangram.com | @romangram_com