#تا_آسمان_پارت_281

دیروز و تمام دیروزهایش......

مردمکهایی طلایی ای که تا امروز جز با برق اشک ندیده بودشان.

انگشتانش سر خورد روی ستون مهره های سوزان و پائینتر از قوس کمرش چنگ شد.

گره ی لباس را روی پهلویش که لمس کرد با حرکتی ایستاد. جیغ کوتاه سوزان روی سرشانه اش خفه شد׃مهرااااد... ?کجا....?

صدای دورگه اش لرزید׃زیر دوش!

***

ماشین را داخل پارکینگ هدایت کردوبا اندکی فاصله از ماشین او نگه داشت.همانطور نشسته آخرین پک را هم از سیگارگرفت. غلیظ و محکم. که باعث شد شقیقه اش دوباره تیر بکشد. خواب سبک ونا آرام شب قبل, از سر صبح بی حوصله و عصبی اش کرده بود.

نگاهش بی فکر سمت راه پله و پاگرد اولش چرخید.کتانیهایش نبود.این چند وقت عادت کرده بود که آنجا ببیندشان. پووفی کشید وپیاده شد.پله هارا رفت بالا.دررا که باز کرد سکوت سنگین خانه قدمهایش راسست کرد.نگاهش روی ساعت کنج دیوار نشست. ده وربع....فضای دم گرفته و سنگین خانه اخمهایش را در هم پیچید. دررا پشت سرش بازگذاشت. دوپله را بالا رفت . قبل از ورود به اتاق خودش ایستاد. نگاهی به حلقه سوئیچ دور انگشت اشاره اش انداخت.

دستش برای زدن در اتاق او بالا رفته بود که پائین آمد.قدمهای آمده اش را برگشت وسوئیچ را گذاشت روی کانتر . جایی که در معرض دید باشد.

برگشت به اتاق.یکراست رفت سمت پنجره و قاب سفید ش را کشید.انگشت شصت و اشاره اش پیچید میان دکمه ها .موجی از هوای خنک وتازه مجاری تنفسی اش را پرکرد. صبح قبل از بیدار شدن سوزان فلنگ رابسته و زده بود بیرون. یک سر تا شرکت رفته,از آنجا هم تعمیرگاه برای تسویه حساب سرویس دویست و شش.

دراز کشید روی تخت وساعدش را گذاشت روی پیشانی. شقیقه اش با این حرکت دوباره نبض گرفت.نگاهش ماند رو مچش و دستبد چرمی که سوغات سوزان بود.داده بود اسمش را با حروف لاتین روی پلاک پلاتینی اش حک کنند.بازش کرد و همراه ساعت گذاشت روی عسلی.

چشم بست.سعی کرد بی حرکت بماند.چشمهای سرخش را دوخت به سقف ونفهمید کی پلکهایش روی هم افتاد.


romangram.com | @romangram_com