#تا_آسمان_پارت_280
سوزان کف دستهایش را ستون بدن کرد و روی تخت عقب کشید و با گوشه چشم نگاهش کرد ׃نگو که ناراحت شدی.....
با کلافگی کف دستهایش را گذاشت روی صورتش.مچ دستهایش که کشیده شد چشمهایش هم باز شد.
مردمکهای شیطان سوزان دو دو میزد.آرام آرام لبهایش کشیده شد.نگاهش روی لبه های سرهم شده ی رب دوشامبر بود که خیمه زد روی تنش.
لبهای تر شده اش را گرفت زیر دندان و ول کرد׃بزا ببینم این آلبا لوها ترشن یاشیرین....
نفسهایش پخش شد روی صورت او.نگاه خمار شده اش دوباره که بالا رفت خندید׃اوووم... شیرینه شیرینه.مث عسل. منم که عاشق شیرینی.....
خیره به لبهای براق او سر شانه ی برهنه اش را لمس کرد. لَختی ساتن انگار منتظرهمین اشاره بود تا کنار برود.چشمهایش روی ست آلبالوئی برق زد.دم و بازدمش گرگرفت. :آلبالو پارتیه امشب?
نفسش را هووف کرد بیرون.انگشت کشید روی پرسینگ طلایی .
_فکر همه چی رو کرده بودم. جز این یکی...
انگشت اشاره اش با احتیاط آویز کوتاه را تکان داد.
نرمی بوسیدش׃درد داره ?
بینی سوزان چین افتاد׃ نه....
به زانو نشست وسوزان را کشیدش روی پاهای خودش. روی تیرگی مردمکهایش تصویر چشمهای خودش که پیدا شد همه دنیا فراموشش شد.
romangram.com | @romangram_com