#تا_آسمان_پارت_279
پقی زد زیر خنده وکامل چرخید به سمتش׃آخه همچین گفتی متا هلم که....
شانه هایش صاف شد وراحت نشست . زل زد به لبهای آلبالوئی رنگش׃دروغه مگه...?
-متاهلی پس?بگو جون زن داداش
فکش منقبض شد و زبان روی دندان آسیابش فشرد .
نگاهش را روی تیرگی پارکت بست. یاد دیروزافتاد وآن حلقه ی سرخ دور چشمهایی که داد میزدند ساعتها خیس بوده.
یاد صورت بی رنگ وروح او.... موهای پخش شده اش.....نفس عمیقش سخت بالا آمد.
برخوردهای نا خواسته اشان این اواخر....
آن لرزشهای هیستریک توی رختکن . تن و بدن خیس وچشمهایی خیس تر.
خوشی اش زایل شد و دوباره به هم ریخت. شاید بهتر بود آخرشب برمیگشت خانه.
_الووووو.... مستر مرادی.... هستی ?
با تکان تکان دستهای سوزان جلوی چشمهایش, سرش بالا آمد. بی حرف زل زد توی صورتش. تکانی به خودش داد اما قبل از بلند شدن ,انگشتان سوزان روی زانوهایش سفت شد׃لوس نشو واسه منا...
نگاه دلخورش را دوخت به جایی پشت سراو و دوباره دادبه صورتش:نمیشد ضد حال نزنی دیگه?
romangram.com | @romangram_com