#تا_آسمان_پارت_278
سوزان تابی به گردنش داد و موهای براش شده اش را با دست جمع کرد ׃شوخی میکنی دیگه?
از توی آینه زل زد به صورت او׃اینطور به نظر میاد?
غرید׃مهررررااادددد....خستم بابا...تن و بدنم سسته جون تو...بی خیال .
_خسته ای?واقعا که... خانوم یه هفته ست رفته خوش گذرونی... تازه میگه خستم....
جدی نگاهش کرد׃ کوه کندی مگه...?
_یه ساعت تو فرود گاه علاف شدم... پدرم در اومد ...از وقتی هم که رسیدم ضبط وربط مامان مگه گذاشته پلک روهم بزارم...
نیم نگاه به ساعت روی دیوار انداخت׃یه ساعت دیگه ام دندون رو جگر بزار. میریم رستورا....
پرید وسط حرف سوزان ׃رستوران نه...
با تعجب نگاهش کرد׃وا....چرا?
ابروهایش در هم شد׃چرا نداره که.. مثلا متاهلما... دیگه همه شک کردن بهم...حاجی دوروز پیش گویا داشته آماره منو از بچه ها میگرفته.
متوجه لرزش شانه ها ی سوزان شد و خنده هایی که سعی میکرد با پشت دستش مهارش کند.
چشم ریز کرد׃جوک گفتم....? بدبختی من کجا خنده داره?
romangram.com | @romangram_com