#تا_آسمان_پارت_277

از لحن داش مشتی اش قهقهه اش هوا رفت׃اوه اوه... لات شدی ?رفتی اونجا اینارویادت دادن?

سوزان خنده اش را ول کرد׃هردم ازین باغ بری میرسد... سفارش جدیده این?

_شما فکر کن آره.

چشم برایش گشاد کرد׃تو همین یه هفته ذائقه عوض کردی?

سرش را عقب کشید.متلکش را نشنیده گرفت. لبخندش جمع شد اما هنوز روی مودسرخوشش بود.دسته ای از موهای قرمزاو را بین دو انگشت گرفت و نرم تابید.به لطف ویو و سشوارحالا حسابی ابریشمین شده بود و نرم و جان میداد برای بازی دادن میان انگشتانش.

نگاهی به نگاه مثلا دلخورش کرد.نیامده بود اینجا تا روزش را با این سوال و جواب های بی سرو ته به گند بکشد.خودش به اندازه ی کافی گرفتاری داشت. اینجا دنبال آرامش بود و ساعتی دور شدن از قیل و قال زندگی.

_سوزی?

دوباره چرخیده بود سمت آینه׃هووم

سرش را جلو کشید تا پس گردن او. رایحه گرم عسل نفسش را سنگین کرد׃گشنمه..

_من بیشتر... از ظهر که اینجام هیچی نخوردم. تو یخچالتم که خدا نکنه چیزی پیدابشه...

کف دو دستش روی رانهای خنک و نرم او لغزید׃خرید کردم .. تو آشپزخونه ست...

روی بنا گوش خوش بویش هومی کرد و لبهایش تکان خورد ׃پاشو یه چی سرهم کن دارم میمیرم جون تو...


romangram.com | @romangram_com