#تا_آسمان_پارت_276
همانطور خیره توی چشمهایش نزدیکتر شد. میدانست چه طور آرایش کند تا چشمهایش کشیده و خوش حالت شود.سایه ی تیره ی پشت چشمهایش با آن رگه های اکلیل آلبالوئی را دوست داشت.
سوزان گردنش را تا آنجا که راه داشت بالا کشید و چانه اش را عرضه کرد.
کارکشته بود و عاشق بازی.مصداق در و تخته.....
لب تر کرد. انگشت شصتش روی قوس چانه ی او حرکت کرد.صدای بم شده اش غیرارادی بود:یه قولی بهم داده بودی....
انگشتان باریک او که پشت گردنش قفل شد, سرش هم پائین رفت.
زبانش رابا نازکشید به تاج دندانهای بالائی اش׃ شده قولی بدمو بزنم زیرش?
صدای سوزان زیادی مخملی شده بود یا دوری یک هفته ای عصبهای شنوائی اش را
حساس کرده بود?
کف دستهایش روی نرمی خوش خواب فشرده شد . چشم روی اجزای صورت اوچرخاندو روی موهایش ثابت شد.لایتهای آلبالوئی میان موهای تیره شده اش به صورت برنزه اش می آمدزیاد از حد دلربا و لوندش کرده بود׃فکر کنم مثل اون یارو که میخوند سیا״نرمه نرمه״ منم ازین به بعد باید واست بخونم سوزان بود که گوشه چشمی برایش ریخت׃خیلی هم دلت بخواد.
نشست روی پاف .فشاری به سر زانوهای سوزان میان پاهای خودش داد׃اگه حرفمو پس بگیرم چی?
زد نوک بینی اش׃من دلم زن سیا سوخته نمیخواد.
کف دست سوزان کوبیده شد تخت سینه اش׃بکش کنارباووو... بزا باد بیاد....
romangram.com | @romangram_com