#تا_آسمان_پارت_275

قدم نه چندان بلندی داخل اتاق برداشت و هر دو دستش را کرد تو جیب شلوارپارچه ای سرمه ای اش و خیره ی حرکات ماهرانه ی دست او شد.

از ساق پا تا بالا ی ران.

گردن سوزان را دو باره چرخید و نیم نگاهی پرتش کرد:چه خبرا?

نگاه ازرنگ خردلی وبراق تیوب لوسیون گرفت و دکمه ها ی پیراهن مردانه اش رایکی یکی باز کرد: خبرا دست شماست ....

قهقهه ی کوتاه واز ته دل سوزان که میگفت لذت این یک هفته حسابی به تنش ماسیده.

پوستش به لطف سواحل عثمانی,حالا دیگر شکلاتی صاف و یکدستی شده بود.

از ذهنش گذشت. دارک... نودو هشت درصد. تلخ وتلخ.

_آلبالو هامو گرفتی?

ساق پاهایش زیر نور لوستر درخشش وسوسه انگیزی داشت.

پیراهنش را از شلوار بیرون کشید: قبلنا یه سلام و علیکی هم تحویل میدادیا....ویارآلبالو گرفتی مگه?

پا از روی پاف قهوه ای سوخته ی مخمل برداشت .روی روتختی کاراملی کامل چرخیدسمتش.نگاهش از یقه ی سریده ی رب دوشامبر آلبالویی پائینتررفت.

سوزان رد نگاهش را که گرفت شیطان خندید.چشم تنگ کرد برایش. نگاه خودش هم مثل نگاه اون معنا دار شد وخندید.


romangram.com | @romangram_com