#تا_آسمان_پارت_274
صدایش از اتاق خواب بود.لب زیرینش را گرفت زیر دندان . کنج چشمهایش چین افتاد.
در فریزر را باز کرد و پاکت بستنی ها را فرستاد آن تو. زعفرانی برای سوزان ,کوکی وانیلی برای خودش.طعم محبوبش. شیرین و کریسپی.
شیشه ی نوتلاو خامه عسل را چپاند توی یخچال و باقی نایلکسها را ول کرد روی کانتر.
از آخرین شبی که با هم سحر کرده بودند بیشتر از دو ماه میگذشت.لذت گنگی زیرپوستش خزید. گوشه لبهایش بی اجازه کش آمد.
گور بابا ی حامد و قول و قسمش . یک شب که هزار شب نمیشد.
صبحانه ی دونفره اشان ,توی تراس... در حال تماشای دریا... اوج و فرود مرغان دریایی و صدای سوت کشتیها.....
هووومی کشید. لذت بخش تر از این? امکان نداشت.نگاهی به اجاق گاز خاموش انداخت. نوچی کرد و راه گرفت سمت نشیمن.
از لحظه ی ورودش رایحه تند وتیز اسطو خدو س و عسل چسبیده بود به پرزهای بینی اش .
_کجا موندیییی....?
ساعد دست راستش را تکیه داد به قاب در و نگاهش کرد. متوجه حضورش نشده بود که آنطور صدایش را به سر انداخته بود.
_همیشه به سفر خانوم خانوما.....
سوزان پنجه پایش را ازلبه پاف برداشت . نگاه خندانش چرخید پشت سر:مرسیییییی.
romangram.com | @romangram_com