#تا_آسمان_پارت_273
انگشتانش جمع شد.
گوشه لبهایش چین افتاد; پشیمانی?
تفسیر تنها یک لحظه اش بود... هاله خبر نداشت. از هیچ چیز خبر نداشت.مانده بود آن سر ایران و نمیدانست که دیگر آدم ماندن به پای هیچ تصمیمی نیست.....
***
"مهراد"
آچهارمزین به جمله ی ״خراب است ״را که دید لعنتی به این شرکتهای نصب آسانسورفرستاد که هفت روز هفته پنج روزش خراب بود.
سرش چرخید سمت اتاق نگهبانی .تلویزیون بیست و یک اینچ روشن را روی دیوارمیدید اما خبری از حسین آقا نبود. با آن همه نایلکسی که توی دستش بودبه زحمت پله هارا بالا رفت. خریدهای یک دستش را گذاشت روی زمین و کارت را کشید و داخل شد.پاشنه ی پای راستش رابا فشاری کشید روی پای چپ و بدون باز کردن بند کفشهای ورنی اش درشان آورد وهل داد زیرجا جاکفشی ام دی اف .
چشمهایش ازروی ده سانتی های جفت شده ی فیرو زه ای گذشت.ندیده بودشان.لنگه ی ابرویش تاب برداشت. لابد تحفه دیار ترکها بود.با این آخری دیگر شک نداشت کلکسیون رنگهایش تکمیل میشود.
سوئیچ را به عادت همیشه هما نجا روی جا کفشی رها کرد و تو ی آینه انگشتانش راسر داد لا ی موهایش .قدمهایش توی راه رو بی اراده شمرده شد. . نگاهش قفل ورودی راه رو بود. چه استقبال پر شوری !یعنی متوجه ورودش نشده بود?صدای باز و بسته شدن دررا چی?آنرا هم نشنیده بود?
قبل از ورود کاملش داخل آشپزخانه ,جعبه ی قلبی شکل و مخملی ترافل را گذاشت روی اپن .میدانست که چقدر دوستش دارد.
نیم چرخی سمت کانترزد و نایلکس آلبالو را گذاشت روی سینک.سوزان صبح خبررسیدنش را با پیامی فرستاده و کلی سفارش برایش لیست کرده بود.
_اومدیییییی?
romangram.com | @romangram_com