#تا_آسمان_پارت_272
"اینو میندازم به گردنت تا فراموش نکنی که همیشه باتوام حتی اگه کنارت نباشم"
انگار که میدانست...انگار که فهمیده بود رفتن خودش را....نفسش بلند و پر صدا بالا آمدو بغض دو باره اش را درید.
چشم توی چشمهای مهربانش ریخت .
"بیا روتو رو کن.....منو زیرو روکن
بیا زخمهامو .....یه جوری رفوکن".
مردمکهای سوزانش را چرخاند دور تا دور اتاق... اتاق تنهایی.... اتاق اشک... اتاق خالی.... خانه ی خالی تر...
نشست مقابل آینه و زل زد به تصویر این زن غریبه....ته چشمهای سرخ و رگه دارش...روی برق اشکی که نشسته بود زیر پلکهایش... روی دانه دانه ی مژه های خیسش...انگشت کشید روی حلقه ی تیره تر از هر وقت زیر چشمش...قدری پائینتر...روی تری لبهای بسته اش....دو انگشت اشاره اش را گذاشت گوشه ی لب... کشید...
بیشتر... آنقدر که طرح لبخندی ابلهانه روی صورتش رنگ گرفت...
نگاهش اینجا بود..... و خودش توی بیست ودوسالگی....رو به روی زنی شبیه خودش....زنی که روزگاری صدای خنده های بلندش تمام آن دوازده طبقه را پرمیکرد.....
زنی که جا مانده بود میان دیوارهای سفید صورتی واحد شماره هشت........همانی که حالا کاغذهای پر نقش و نگاری رویش کشیده شده بود......
دستش را باز کرد مقابل چشم..قطره اشکش افتاد روی زنجیرچمبره زده ی میان مشتش........ سر خم کرد و کف دستش رابوسید.
صدای هاله می آمد و میرفت"یه روزی پشیمون میشی...... پشیمون میشی"
romangram.com | @romangram_com