#تا_آسمان_پارت_271

تا آخر روز هر کدامشان را ازیک گوشه ی خانه پیدا کرده بود...توی کیف پولش.. زیربرف پاک کن.... توی یخچال.. توی دست کش های آشپزخانه....

خندید... یادش بود جای تک تک آن بیست و دو جمله را... کلمه به کلمه اشان را ازبربود... مگر میشد فرا موش کند...

"به خاطر امروز که اومدی",.....

"به خاطر لبخندی که میبخشی"....

,"لحظه ای که دیدمت".....

ساعدش را گذاشت روی چشم و گذاشت اشکهایش کاسه چشم را رها کنند

"تک تک ساعتهایی که با تو گذشت"...

,"یادگار روز ی که نباشم"...

های های گریه اش پیچید توی اتاق....تمام بند بند تنش می لرزید...نیم خیز شد سمت کتابخانه . کشوی انتهایش را کشید. دستش جعبه ی معرق را لمس کرد.

هیچ وقت فکر نمیکرد سالها بعد درست توی همچین روزی همین چند تکه کاغذ و دست خط.... همین شاخه گلهای خشک شده که هنوز ته مانده ی عطری قدیمی لای گلبرگها یشان پنهان مانده... همین گردن آویز پلا تینی که حرف به حرف نامش را به زنجیرکشیده.... همانی که دو ماه تمام از خود جدایش کرده بود....همین یک قطعه عکس که دور از چشم همه پنهانش کرده ,بشود مامن .بشود آرام و قرارش.....

بشود حسرتی که وقتی چشم میبست فقط و فقط به یادش می انداخت که جای چه چیزهای ارزشمندی در زندگی اش برای همیشه خالی شده....

حروف در هم تنیده ی پلاک را لمس که نه,نوازش کرد.


romangram.com | @romangram_com