#تا_آسمان_پارت_270
***
نشسته بود همانجا کف اتاق.روی پارکتهای خشک و لخت.آرنج دست چپش را گذاشت روی زانو. هر پنج انگشتش پنجه شد میان موهای سرش.شل میشد و سفت.... میکشید ورها میکرد...نمی فهمید... نمی فهمید....
گند زده بود... به همه چیز گند زده بود با یک جمله,با یک پوزخند آتشش زده بود.کمرش را تکیه داد به تخت. نگاه خیره و خیسش به نقطه کوری روی طبقه ی سوم کتا بخانه بود.هنوز توی شوک جمله ی آخرش بود. حساب بانکی!?کدام حساب بانکی?!
همانی که حتی از موجودی اش هم خبر نداشت?همان کارت صورتی منفور را میگفت?
همان که بعد آن روز کذایی نمیدانست کدام گوشه گم و گورش کرده?همان را کرده بودچماق و میکوبید روی سرش?این انصاف نبود.
به پهلو دراز کشید روی زمین و انگشتانش را فرو کرد میان پرزهای بلند قالیچه ی بنفش صورتی . از هیچ چیز توی دنیا به اندازه ی این رنگ نفرت نداشت.
پلکهایش به هم آمد.دوست داشت چشم ببندد و به یاد بیاورد.تک تک لحظه هایی را که مثل پرده ی سینما تمام ساعات امروزاز مقابل چشمهایش رژه رفته بودند.
آخرین تولدی که محمد برایش گرفته بود.ماهی کوچولویش.... یادگار همان روزگاربود.. اسمش را گذاشته بود ممول . خودش را هم دختر مهربان صدا میکرد......
تولد بیست و دو سالگی....
بیست و دو شمع....
بیست و دو شاخه گل...
بیست و دو جمله....
romangram.com | @romangram_com